تبليغاتX
ستاره ی شب


ستاره ی شب

احساس سوختن به تماشا نمي شود، آتش بگير تا که بداني چه مي کشم

خدایا تنهام نذار

پس از اَفرينش اَدم

خدا گفت به او: نازنينم اَدم

با تو رازي دارم اندکي پيشتر اَ

اَدم اَرام و نجيب اَمد پيش

زير چشمي به خدا مي نگريست

محو لبخند غم آلود خدا

                                 دلش انگار گريست

نازنينم اَدم ( قطره اي اشک ز چشمان خداوند چکيد )

ياد من باش که بس تنهايم

بغض آدم ترکيد، گونه هايش لرزيد

و به خدا گفت :

من به اندازه ي ....

من به اندازه ي گلهاي بهشت .....نه ...

به اندازه عرش ..نه ....نه

من به اندازه ي تنهاييت اي هستي من، دوستدارت هستم

اَدم کوله اش را بر داشت

خسته و سخت قدم بر مي داشت

راهي ظلمت پر شور زمين

طفلکي بنده غمگين، اَدم

در ميان لحظه ي جانکاه هبوط

                             زير لبهاي خدا باز شنيد که گفت :

نازنينم اَدم، نه به اندازه ي تنهايي من

نه به اندازه ي عرش، نه به اندازه ي گلهاي بهشت

که به اندازه يک دانه گندم فقط، يادم باش

نازنينم اَدم، نبري از يادم!!!

نوشته شده در 88/08/18ساعت 22:51 توسط ستاره| |

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کردو گفت: اما من درخت نیستم تو نمی توانی بر شانه های من آشیانه بسازی
پرنده گفت: اما من فرق درخت و آدمها را خو ب می دانم. اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم.
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟
انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید.
پرنده گفت: نمی دانی، برفراز آسمان چقدر جای تو خالیست!
انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نکند، فراموش می شود.
پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.


آنوقت رو به خدا کرد و گریست.

نوشته شده در 88/08/10ساعت 1:48 توسط ستاره| |

 

امروز اولین سالگرد تولد ستاره ی شب بود

تولدش با تولد امام رضا مصادف بود.

یه همچین روزی با بچه های دانشگاه توی قسمت فناوری اطلاعات راه آهن تهران کارورزی مونو می گذروندیم که این وبلاگ به دنیا اومد. (یادش بخیر)

واقعا روزای قشنگی بودند.

این وبلاگ یادگار اون روزای پر از خاطره است که تقدیمش میکنم به همه دوستای عزیزم

و یاد بچه های راه آهن و دانشگاه و همچنین استاد گرانقدرم را گرامی میدارم. به امید سعادت و سلامت همگی.

 

 

نوشته شده در 88/08/08ساعت 23:45 توسط ستاره| |

آموخته ام كه : باد، با چراغ خاموش، كاري ندارد.
آموخته ام كه : زندگي جدي است ، ولي ، ما نياز به دوستي داريم ، كه لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم .
آموخته ام كه : تنها چيزي که يك شخص مي خواهد ، تنها ، دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميد نش .
آموخته ام كه : هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش نيستم ، دعا كنم  .
آموخته ام كه : لبخند ارزانترين راهي است ، كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد .
آموخته ام كه : بايد شكر گزار باشيم ، كه خدا هر آنچه را که مي طلبيم ، به ما نمي دهد .
آموخته ام كه : گاهي مهربان بودن ، بسيار مهمتر از درست بودن است .
آموخته ام كه : عشق ، مركب حركت است ، نه مقصد حركت ، نه زمان .
آموخته ام كه : اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد.
آموخته ام كه : مهم بودن خوب است ، ولي خوب بودن ، از آن مهمتر.
آموخته ام كه : خوشبختي ، جستن آن است ، نه پيدا كردن آن .
آموخته ام كه : تنها اتفا قا ت كوچك زندگي است ، كه زندگي را تماشايي مي كند.
آموخته ام كه : خداوند متعال همه چيز را در يك روز نيافريد ، پس چطورمي شود كه من همه چيز را در يك روز بدست آورم .
آموخته ام كه : چشم پوشي از حقايق ، آنها را تغيير نمي دهد.
آموخته ام كه : در جست و جوي محبت و خوشبختي ، زماني براي تلف كردن وجود ندارد.
آموخته ام كه : اگر در ابتدا موفق نشدم ، با شيوه اي جديدتر ، دوباره بكوشم.
آموخته ام كه : موفقيت يك تعريف دارد :(باور داشتن موفقيت)
آموخته ام كه : تنها كسي كه مرا شاد مي كند ، کسي ست كه مي گويد تو مرا شاد كردي .
آموخته ام كه : هر چه زمان كمتري داشته باشيم ، كارهاي بيشتري انجام ميدهيم .
آموخته ام كه : به چيزي كه دل ندارد ، نبايد دل بست.
 
 آموخته هايمان را به يکديگربياموزيم
نوشته شده در 88/08/06ساعت 22:30 توسط ستاره| |

عزیز من سنگ صبور غمهام

به دیدنم بیا که خیلی تنها

نوشته شده در 88/08/01ساعت 15:48 توسط ستاره| |

دردهاي من
جامه نيستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نيستند
تا به رشته ي سخن درآورم
نعره نيستند
تا ز ناي جان بر آورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهايشان
جلد کهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي کند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي کجا؟
درد دوستي کجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي کهنه ي لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد مي زند ورق
شعر تازه ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم؟


"قيصر امين پور"

نوشته شده در 88/07/27ساعت 23:26 توسط ستاره| |

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت!!!

نوشته شده در 88/07/19ساعت 13:47 توسط ستاره| |

 

نوشته شده در 88/07/14ساعت 23:55 توسط ستاره| |

من در این خلوت خاموش سکوت،اگر از یاد تو ،یادی نکنم،می شکنم!!؟

دقيقه هاي دلتنگ ، ثانيه هاي لبريز صداي پاي خش خش ، دختر برگ و پاييز گل پونه هاي وحشي ، نسترناي بي تاب نگاه آبي ِ عشق ، دختر مهر و مهتاب پنجره ها رو وا کن ، برگا شدن طلايي تکيه بده به ابرا ، دلا شدن هوايي با ريتم خيس بارون ، برقص ميون باغچه اُرکيده رو صدا کن ، براي خواب ِ طاقچه تو حسرت ِ نگاتن ، پنجره ها ي دلتنگ همنفس صداتن ، قنارياي خوشرنگ خورشيد ماه مهري ، نارنجي و طلايي زردي عطر ليمو ، تلخي آشنايي چشماي جاده گريون ، صورت  کوچه خيسه ستاره تا ستاره ، شب از تو مي نويسه!

دلم ميخواد قصه بگم اما نه از اون قصه ها

يه قصه اي که توي اون من باشم و توو شما

ميخوام ازاون روزي بگم که سردو باروني بودش

اما نگاه ما دوتا بارونو زيبا ميدونست

ميخوام ازاون روزي بگم که درکنار هم بوديم

تو پيش من

من پيش تو

ميخوام بگم

خدا کنه

که مرغ عشق باز بخونه

گلدون مهرو عاطفه نشکنه سالم بمونه

کاش ميتونستيم که بيايم دستامونو به هم بديم

بيايم و با تيشه ي مهر به خار نفرت بزنيم

شده يه روز به آسمون خيره بشي نگاه کني؟

بعد از يه مدتي نظر ستارتو پيدا کني؟

شده کنار گل سرخ بخواي يه قصه اي بگي؟

نگاش کني نازش کني اما بعدش هيچي نگي؟

شده يه روز يه قاصدک رو توي دستات بگيري؟

نزديک لبهات کني و براش ترانه بخوني؟

شده به خاطر يه دوست غريب و بي صدا بشي؟

يا عکسشو هي بکشي تو ذهن مثل يه نقاشي؟

شده دلت هوايي گرماي خنده هاش بشه؟

يا که چشات باروني گل هاي پرپرش بشه؟

شده به خاطر دلش گلهاي ياسو بچيني؟

يا بعد فقط براي اون جشن ستاره بگيري؟

شده تو ثقل فاصله ادامه ي نگاش بشي؟

يا تو شکار لحظه ها مهمون خنده هاش بشي؟

شده يه شب تا خود صبح ساز بزني گريه کني؟

ياکه شده رو ساحلا اسمشو تو حک بکني؟؟

شده رو سنگفرش زمين حس بکني پرنده اي؟

يا وقتي که باهاش باشي حس بکني مسافري؟

اونوقته که با خاطره ميتوني همسفر بشي

خيلي قشنگ و بي صدا از حسي با خبر بشي...

نوشته شده در 88/07/11ساعت 17:42 توسط ستاره| |

دل که تنگ است کجا بايد رفت؟
با که بايد آميخت؟
با که بايد پيوست؟
دل که تنگ است کجا بايد رفت؟
به در و دشت و دمن
يا به باغ و گل و گلزار و چمن
يا به يک خلوت و تنهايي امن
دل که تنگ است کجا بايد رفت؟
دل که تنگ است کجا بايد رفت؟

 پير فرزانه ي من بانگ برآورد که اين حرف نکوست:
دل که تنگ است برو خانه ي دوست!
شانه اش جايگه گريه ي تو
سخنش راه گشا
بوسه اش مرهم زخم دل توست
عشق او چاره ي دل تنگي توست
دل که تنگ است برو خانه ي دوست
خانه اش خانه ي توست

نوشته شده در 88/07/07ساعت 14:11 توسط ستاره| |


:قالبساز: :بهاربیست: